صفحه‌ي اصلي     تماس     RSS
پویا عزیزی

وقتی مرگ می آید حرفی برای گفتن نمی ماند

منصور بنی مجیدی در گذشت !

 

تلفن زنگ می زند ، زنگ می زند ، و بعد می فهمی که ای کاش این زنگ لعنتی قطع شده بود و یا اصلن زمان در یکی دو ساعت پیش از این ایستاده ، تلفن را بر می داری . خوش و بش می کنی اما صدا غمگین است . می گویی بهبود جان بگو و می گوید منصور حالش خراب است خیلی و همین امشب و فرداست که تمام . بعد دیگر نفهمیدم چه شد که از عصر تا شب را همین طور هوله رفتم و توی خودم بودم و حتا با دوستانی که دور هم بودیم نفهمیدم چه گذشت تا ساعت یک که فقط گریه می کردم تلفن را علی شاه مولوی به حافظ موسوی داد و حافظ به من جوری که نتوانستم صحبت کنم و گوشی را دادم به داریوش معمار و داریوش گفت و من می گریستم هنوز هم از پس ان لحظه بغضی با من است که  فکر می کنم به محض این که نام منصور بنی مجیدی بیاید به زبان خودش را به نمود خواهد داد . همین طور است زندگی و می آورد و می برد ما را که ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز . اما منصور بنی مجیدی بزرگ بود و این بزرگی حدی نداشت . آرمان خواه بود و این آرمان ها انسانی بودند همه و می دانید که چه قدر به ما جوان تر ها نزدیک بود و چه قدر از ما بود تا از گذشته تر ها و هنوز صدای محبت آمیزش را در گوش دارم و قتی که گاه گاهی گپی می زدیم و من امید واری می دادم و می گفت پویا ما را بس است تو بمان که کار داری حالا و از این جور محبت ها و باز دلم گرفته است . نمی دانم یا شاید هم می دانم . مرگ که می اید از پس خویش حرفی باقی نگذاشته است و برده است هر چه را نباید گاه گاه . باز هم یکی از ما کم شد . کی رفته کی بجاست ؟

برای خانواده ی منصور بنی مجیدی و جامعه ی شاعران ایران تسلیت دارم.



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
کلیه حقوق متعلق به دارنده ی سایت می باشد و بازنشر مطالب بجز لینک مستقیم منوط به دریافت اجازه ی کتبی ست.